ستاره های تنها
×اشعار برگزیده × نامه ها ی نویسنده × پندها و نصایح و نکات زندگی×
سكوتم را به باران هديه كردم.تمام زندگی را گريه كردم

سكوتم را به باران هديه كردم.تمام زندگی را گريه كردم 

و شبانه هایم ، ماه را به میهمانی زمین نمی آرد

دیگر نمی توانم از زیر خاکستر

شب را با چند ستاره ی کاغذی روشن کنم

امروز ، فردا ... فرقی نمی کند مهم اینست که نزدیک است

و از من هیچ چیز به یادگار نمی ماند

و تو خودت را آماده می کنی ، کوله را می بندی ،

دیگر احتیاج نیست چک کنی

چقدر حس زیبایی است

پیوستن به آنجایی که از آن من است

و رفتن از نفرت سرایی که از آن من نیست

و از من هیچ چیز به یادگار نمی ماند

می دانم

که غروبم نزدیک است

و من دیوانه وار منتظر فردایم

  

دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است

 

 سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کنی

 شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کنی

آه باران من سراپای وجودم آتش است 

 پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کنی

 

 

 در پاييز چشمانم بمان. شايد فردا بهاری نباشد تا در چمن سبزش جايم را خالی كنی!....

 

کاش میدانست درد من چیست

کاش میدانست نیاز من چیست

کاش میدانست به یک قطره باران نیز قانعم

کاش میدانست درد منی که همان کویر خشک و بی جانم چیست

دلم مثل کویر از محبت و عشق خشک و بی جان است

دلم مثل کویر آرزوی دیدن باران را دارد اما دریایی نیست تنها یک خواب است و بس

کاش باران میدانست معنی انتظار چیست

منی که همان کویر تشنه و بی جانم سالهاست که انتظار یک قطره باران را می کشم

اما افسوس که این انتظار بیهوده است

و ای کاش باران میدانست درد دل این کویر خسته و تشنه چیست

 

نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

 

 هواي باغ پاييزم شكفتن رفته از يادم چنان بيگانه با خويشم كه حتي سايه ام نمي آيد به دنبالم

 

|+| نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 16:48 |

جستجوی پيشرفته: